تبليغاتX
خــلــو ت



 

 عقل يا احساس حق با چيست ؟

پيش از رفتن اي خوب كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم .

 

 

 

 

سلام دوستهاي مهربونم

اين آخرين پست بود

از اينكه اين مدت  همراه  من بودين فقط مي تونم بگم از همتون ممنونم

بهتون سر ميزنم

خدا نگهدار .

 

 

 حق با سکوت بود  , صدا در گلو شکست

 

 

      

        E        N       D

 

           خدا نگهدار

                            

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 16:9  توسط رضـــــا  | 



 

ي مسافر

ي غريبه

ي شبم بي پنجره

ميروم با كوله بار سر گذشت و خاطره

 

خسته ام از خستگي ها

خسته از اين لحظه

مي شمارم لحظه ها رو بر نمي آرم صدا

 

من پر اميد اما دلم در التهاب

ميرم كه تا در غربتم نوري بباره

 

اي زندگي بيزارم از بيهوده بودن

ميرم كه تا پيدا كنم فرداي روشن

 ... .

 

 

 

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1386ساعت 12:27  توسط رضـــــا  | 



 

نيمه شب آوره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

 

از جدايي يك ,دو سالي مي گذشت

يك , دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من  او

همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

نا توان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي

 

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد به سر

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفت و گو ها بين ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زرقـبان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

 

گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تو را دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي ميشود غم هاي من

با تو زيبا ميشود فرداي من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي رخت افسون شده

جز  تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

 

روزگــار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فروان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلداري دگر عهد بست

 

با كه گويم او كه هم خون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

تيره بختي بين , وصل او قسمت نشد

اي گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

 

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

 

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي , خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يك بار از من  بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه زود

عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهيِه بيچاره اما مرده بود

 

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او ياد تو ما را بس است . 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1386ساعت 16:10  توسط رضـــــا  | 



 

يارب در اين سيلاب غم  غـرقـم كن

 و آسوده ام كن

يا از مَحبت رحمتي بر چشم اشك

 آلوده ام كن .

 

 

 

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1386ساعت 1:18  توسط رضـــــا  | 



 

گريه در اتاقش نشسته بود

يكي سنگي زد به شيشه

گريه آمد پشت پنجره

خنده با چمدانش

آن پايين ايستاده بود

گريه با خوشحالي

از پله ها سرازير شد

در خانه را باز كرد و خنديد

خنده چمدانش را گذاشت زمين

خودش را انداخت بغل گريه و زار زار گریست .

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:22  توسط رضـــــا  | 



 

 

بــهـار و زمــسـتـان
روز و شـب
دوسـتــان و دشـمـنـانـم
هـمـه مـی آیـنــد و مـی رونــد
تــنـها و تنها مــرگ ا
ست
کــه مـی آیــد و
مــی مــانــــد ...

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1386ساعت 0:52  توسط رضـــــا  | 



 

 

مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي

تو مسئولي خداوندا به اين آغاز و پايانم

                 

من آن بازيجه اي هستم كه ميرقصم به هر سازت

نه در مسجد نه ميخانه

نه در ديري نه در كعبه

من آن بيدم كه ميلرزم دگر بر مرگ ايمانم

 

خداي نا خدا

هرچه هستي غافلي يا رب كه من كشتيه بشكسته اي در كام طوفانم 

...

 

تويي قادر , تويي مطلق

نسوزان خشك و تر با هم

 

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1386ساعت 14:46  توسط رضـــــا  | 



 

بزرگترين تصميم زندگي انتخاب ميان ,

حمايت از خويش و سرزنشِ خويشتن است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1386ساعت 13:25  توسط رضـــــا  | 



 

در قـــلب مـــا انـسانها

جـــایی بـــرای سکوت عــاشـقـانه نـیـست

جـــایی بـــرای بـغـض هـای شـبـانـه نـیـست

جـــایی بـرای درد ... ,

در قـــلب مـــا انـسانها

مـدتی بـرای ایـسـتـادن

و بـه دوسـتـی فـکـر کـردن نـیـسـت ... .

 

 

+ نوشته شده در  یکم تیر 1386ساعت 16:39  توسط رضـــــا  | 



 

يــك خــزان خــوش رنـــگ

پــايــان راه يــك سفر

تــولــدي ديــگر

كــولـــه بـــاري از بـــديــها و خــوبــيـــها بــر دوش

بـــه ســوي مــعـــشــوق

آن طــرف هــمــه مــي گــريــنــد به حــال ايــن مــســافــر در راه

و مـــن تـــنــها در اعــمــاق خـــاك

ولــي بــايـــد رفـــت

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1386ساعت 13:32  توسط رضـــــا  | 




-------------------------------------------------------------------------------------------------------